تبليغاتX
سایه
 قطار روزهای پریشان

   می دود روی ریل های هرزه

وپشت پنجره های خداحافظ

   دستی تکان نمی خورد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 16:31  توسط ساراجمال آبادی  | 

فروغ کارمند استوديوی من بود فروغ کارمند استوديوی من بودفروغ کارمند استوديوی من بود  فروغ کارمند استوديوی من بود فروغ کارمند استوديوی من بود فروغ کارمند استوديوی من بود فروغ کارمند استوديوی من بود فروغ کارمند استوديوی من بود فروغ کارمند استوديوی من بود فروغ کارمند استوديوی من بود فروغ کارمند استوديوی من بود فروغ کارمند استوديوی من بود فروغ کارمند استوديوی من بود فروغ کارمند استوديوی من بود فروغ کارمند استوديوی من بود فروغ کارمند استوديوی من بود فروغ کارمند استوديوی من بود و ما با هم همکاری‌های مستمری داشته‌ايم. می‌خواهيد درباره آن صحبت کنم؟»

...............................................................

گفته های ابراهیم گلستان، دردانشگاه استنفورد .


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 12:56  توسط ساراجمال آبادی  | 
 کم کم کم عادتم می شود به همه چیز

رنگهایم را گم می کنم 

اما تو قرمزی....هنوز

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:0  توسط ساراجمال آبادی  | 

خوبم/خوبِ خوبِ خوبِ/به روزهای رفته فکر نمی کنم /امروز را به فردا هل نمی دهم/لا به لای درخت ها که راه می روم/ گلویم که باد می کند /خودم را به پارک عمومی می رسانم /یکی می دود/ یکی روزنامه هایش را تا می کند /یکی ساعتش را نگاه می کند/ من عق می زنم اشکهایم را/ لای دستمال  سفید/یک نفس عمیق بکش /خودم به خودم می گویم/دستت را به من بده/خودم به خودم می گویم /من اینجایم/خودم به خودم می گویم/من خوبم /خوبِ خوبِ خوبِ/خودم به خودم می گویم

.................................................................................

دندانهای کرچ شده تاب یک گوجه سبز هم ندارند

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 15:28  توسط ساراجمال آبادی  | 

سیب بزرگ قرمز به دست

جارو می کنم ایوان خیالهایم را

جعبه های بزگ اندوه را کناری می گذارم

دستمالِ خیسی می کشم یه پنجره های خاک گرفته

 می چرخانم گلدانهای شمعدانی را

به سمت تارهای طلایی 

و روی برگهای مخملیشان

رد دستهایت رامی گیرم 

 بگذار در جیر جیر کند

 زنگ خانه خراب است

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:12  توسط ساراجمال آبادی  | 
 

 

صدایم نکن

 حنجره ام را گم کرده ام

لب هایم را هم

دست هایم سر می خورند

پاهایم برای خودشان

 به هر راهی می روند

در را چرا می بندید؟

من خودم هستم

باور کنید این پیر زن

 جوانی های من است

بفرمایید این هم گاو آهنتان

به قدر کافی شخم خورده ام

پیدا نیست؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:44  توسط ساراجمال آبادی  | 

 

پنجره ها که باز می شوند

 به سوی تو

به سوی من

می بندیشان با بغضت

به ناگاهِ خیالهایِ شوم

من هیچ

تو هیچ

بال زخمی فرشته ها را

که می بندد؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:8  توسط ساراجمال آبادی  | 
 

بوسه نمی خواهی؟

لب می پرسد از لب

دل دست به دهن

 نگاهشان می کند

گنجشکهای گرسنه

احساس سیری می کنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:25  توسط ساراجمال آبادی  | 
ماهی کوچک دلم

نهنگ غصه می خورد

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:12  توسط ساراجمال آبادی  | 

تف می کنم به رویتان

بی عرض معذرت به عمق وجودتان

به شما که  عرض اندامید

باریک یا که نرم چون مارید

به شما که برجسته اید و خوشحالید

پشت سر خیل آب به دهن دارید

به شما که روشنید و اهل برهانید

برای تخت خواب بیمارید

به شما که کاملا جانبازید

گوهر جان به بالا و پایین و وسط می بازید

به شما که نه اهل دوزخید و نه بهشت

به شما که دافید و داف بازید

حالم از حالتان به استفراغ است

گُه گرفته روزگارتان راز است؟

اسمتان هر چه هست انسان نیست

رم می کند یه پیشتان هر چه حیوان است

به خدا نه خواهر نه مادری دارید

از بوته اید و صد پدر دارید

نه دختر نه پسر نه زن و  نه مرد

 نه خواهر نه برادر نه بچه می دانید

فکرتان به دور بند تمبان است

هر مارک شلواری که به تن دارید

شرم حضورتان گرفت بهتر است بروید

دیرتان شده یک جفت دست و پا مهمانید

کرم وجودتان به وول وول افتاده است

وقت قضای حاجتتان است یادم نبود سوئ هاضمه هم دارید

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 11:30  توسط ساراجمال آبادی  |